تبليغاتX
♥♥♥ قلب ما ♥♥♥

♥♥♥ قلب ما ♥♥♥

تاتهه قصه چه پیداوچه پنهون باتوام

 

اگرغصه باریدازماه وسال   

 به یادگذشته صبورم هنوز

شکستندگرقاب یادمرا  

 دل شیشه دارم بلورم هنوز

سفرچاره ی دردهایم نشد  

 پرازفکرراه عبورم هنوز

پرازخاطرات قشنگ توام  

 پرازیادوشوق ومرورم هنوز

توراگم نکردم خودت گم نشدی 

  من شیفته باتوجورم هنوز

قبول است عمرخوشی هاکم است 

 ولی باتوام پس صبورم هنوز...

دوست دارم

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت16:45توسط سمیه | |

 

من کنارت هستم

با تمنای وجود

من کنارت هستم

پا به پایت هستم

تا نفس از نفسم می آید

تا که در جان و دلم

بوئی از جان  آید

تا تنم

نفس آخر خود می خواهد

من کنارت هستم

تو کنارم هستی

در دلم زمزمه ات میشنوم

که تورا میخواند

و ز اعماق وجود

با خودش میگوید

ای حضورم ز حضورت بیدار

ای تمامم ز تمامت آوار

تو نه خورشید به این شام منی

تو تمامی وجود دل و دلدار منی

تو منی

من و تو قدرت ما داریم پس

من و تو نای نفس داریم پس

ما جدا از قفسیم

ما نه از خار و خسیم 

ما همیم

همه یکدیگر و بس ...... 

 

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت19:38توسط سمیه | |

 

من سکوتم تو ترانه

 من یه فانوس تو زبانه

من نگاه مات و گنگم تو نگاهی عاشقانه

من یه زخمم تو یه مرهم

من به ندرت تو دمادم

 من یه باغ گر گرفته تو مثل نزول شبنم

منو تو دو تا مسافر توی شهر قصه ها

منوتو ترانه خون جاده های بی صدا ...

بهاربيست                   www.bahar-20.com

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت14:59توسط سمیه | |

 

من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب ها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم ؛ تو را دوست دارم

 نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی !

 من ای حس مبهم تو را دوست دارم

 سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

 به اندازه ی غم تو را دوست دارم

 بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

 بگوییم با هم : تو را دوست دارم

 جهان یک دهان شد همآواز با ما :

تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم   

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت14:45توسط سمیه | |

 

سلام همراه من :

لحظه هام گذشت دیدمت میدونستم میرسه ولی گذشتن لحظه هایکم سخته

هنوزیکم فرصت میخوام بتونم توچشمهات نگاه کنم

اخه میترسم همه ی دلتنگی هایادم بیادنتونم جلوی اشکاموبگیرم هنوزچیزی نشده ناراحتت کنم

امشب هم ناراحت شدی بازم نگاهم به چشمات نبود

 یه بهار اشـنا شدیم ، یه تابستون بی قرار

توپاییز ترس ازجدایی ،  حــالا  فصل انتظار

این بیت ازخودم بودیه جورایی وصف حالمون ...فصل انتظارم تموم شد

نمیدونم چراامشب بیقرارم 

مراقب خودت باش  دیگه میتونم بهت بگم :  تاابددوست دارم

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت0:26توسط سمیه | |

 

 Image and video hosting by TinyPic

بی تو در هیاهوی سکوت خسته می شوم

یــادت میکنم و چون گـلی  بسـته میشوم

در لابلای خاطره ها بال می زنم

آری به این راه ساکت و رام می شوم

در صورت همه رخ تو می بینم

اما بدون تو من کی شاد می شوم؟

چاره میکنم تا پیر شود عاشقیم

تنهایی , آری با صبر قانعش می شوم...

 

+نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت0:28توسط سمیه | |

 

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب

چیست در همهمه دلکش برگ

چیست در بازی این ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال

چیست در خلوت خاموش کبوترها

چیست در کوشش بی حاصل موج

چیست در خنده جام

که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری

نه به باد...٬ نه به آب...٬ نه به برگ

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

نه به این خلوت خاموش کبوترها

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه کوه

صحبت چلچله را با صبح

نبض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل

همه را می شنوم... می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

تک و تنها به تو می اندیشم

همه جا ، همه وقت

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا ... تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

به جای همه گلها تو بخند

تو بگیر ... تو ببند ... تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش...

 یه بهار اشـنا شدیم ، یه تابستون بی قرار

توپاییز ترس ازجدایی ،  حــالا  فصل انتظار

فصل انتظار!!!

بهار اشناییمونم ۲تاشدپستهای این وبم داره زیاد میشه اردیبهشت ، خرداد، تیر ...

یه نفرایجاپشت شیشه ،یه نفراونجا...

<< این بغض داره من وازبین میبره یکی من و صداکنه...>>

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت14:41توسط سمیه | |

 

دورازتودراین شهرمراهمنفسی نیست

فریاد کنـــــم ازدل و فریاد رسی نیست

مارا نفس ازهجر به لـب امد و مردم

گویندکه این عشق توهم جزهوسی نیست

ای اه!!! بسوزان به شرر سینه  مارا

کین سینه برای دل ماجزقفسی نیست

گفتم به دل ازهمهمه درسینه چه غوغاست؟

گفتاکه دراین خانه بجزیارکسی نیست...

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت1:6توسط سمیه | |

 

 

 

امشب اسمون نه ماه داره نه ستاره

من که خوابم نمیبره

نمدونم تو هم یعنی ...

وقتی بی خبر میمونم دست خودم نیست

نگران میشم

دلم یه جوری میشه

بعضی اوقاتم یه اشک کوچولو ازگوشه ی چشمام...

مثل همین العان که دارم بهت فکرمیکنم

گاهی اوقات که احساس خستگی میکنم

یاداین جمله می افتم که یکی بهم گفت :

مي دوني اگه صخره و سنگ تو مسير رودخانه ي زندگيت نباشه

صداي آب اصلا قشنگ نيست؟

وقتی دلم میگیره نوشته های وب و میخونم

الان که میبینم چقدرزود گذشت ...

 مثل بچه ها دعا میکنم

خدایا

<<دلم میخواد قلب ما همیشه قلب ما بمونه >>

 هنوز که ستاره ای نیست...

ستاره ای  برايم بياور 
تو ...تویی که قلبت به وسعت اسمان است

در چشمانت هزاران ستاره ديده ام

ستاره هایی که هرشب اسمان قلبم

انها را به توهدیه میداد

پس ستاره اي ببخش با نگاهت

ماه را به چشمانم هديه كن

تا تمام شبهایم را مهتابی ببینم

انگاه اسمان ابری نیست

ومن میتوانم زیراسمان پر ستاره به ماه بنگرم

وبه توبیندیشم

بگذار آسمان دلم پر از ماه و ستاره شود

باتو هیچ شبی بی ستاره نیست ....
 
 
<<بااین که قابل گفتن نیست ولی این متن و خودم نوشتم >>
 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت0:41توسط سمیه | |

 

به  تو عادت کرده بـــــودم
اي به من نزديک تر از من
                  اي حضورم از تو تازه 
                  اي نگاهم از تو روشن


به تو عــادت کرده  بودم
مثل   گــلبرگي به شـــبنم
                 مثل  عاشقي به غربـت
                 مثل مجروحي به مرهم

 
لحظه در لحظه  عذابـــه
لحظه هاي  من  بـــي تو 
                تجربه  کردن  مرگـــه
                زندگي کردن بــــي تو


من که در گريزم  از من
به تو عادت کرده  بودم 
              از سکوت و گريه شب 
              به تو حجرت کرده بودم


با گل و  سنگ و ســتاره
از تو صحبت کرده بودم 
            خلوت خــــاطره هامـــو 
            با تـو قسمت کرده بودم


خونه  لبريز  ســـکوته
خونه از خــاطره  خالي
            من  پر از ميل  زوالـــم 
           عشق من تو در چه حالي ...؟

+نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت16:8توسط سمیه | |

 

توکجایی وقتی بارونیه چشمام؟  تو کجایی تک و تنها مونده دستام؟

تو کجایی وقتی پرپرمی زنه این دل زارم ساکت وخاموش لبهام؟

 تو کجایی وقتی بی تواین دلم بی همنشینه گوشه گیری تک وتنهام تو کجایی؟

وقتی بغض توی گلوم وگونه هام خیس یه نوازشگرو می خوام تو کجایی؟

 چشما ی تو یه فانوس همیشه روشنه وقتی سوت وکوره شبهام تو کجایی؟

وقتی من با هر نفس لحظه به لحظه تو رو عاشقونه می خوام تو کجایی؟

    تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت20:23توسط سمیه | |

 

برروی باغ شانه ات هروقت اندوهی نشست

                  درحمل بارغصه ات باشوق حرکت میکنم

یک شادی کوچک اگرازروی بام دل گذشت

                 هرچنداندک باشد ان من باتوقسمت میکنم

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت19:17توسط سمیه | |

 

  افتاب مهربانی

  سایه توبرسرمن

  ای که درپای توپیچید

  ساقه ی نیلوفرمن

  باتوتنهاباتوهستم

  ای پناه خستگیها

  درهوایت دل گسستم

  ازهمه دلبستگیها

           

<< دیگه حس نوشتن ندارم ... فقط اومدم بگم خاطره ی اولین نگاه همین روزابود یادم نمیره کاش توهم یادت نره ...همین روزا بود که این وبلاگ رو ساختم یعنی خاطره ی یه تولدم هست چقدر زود میگذره خوب وبد .... ولی خوشحالم که بایاد تومیگذره....

امیدوارم همیشه واسه تو خوب بگذره  >>

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت17:24توسط سمیه | |